تبليغاتX
İ ĻÕvĘ ٍآ ُآ İÑ Á ŠØМŤİÑģ

İ ĻÕvĘ ٍآ ُآ İÑ Á ŠØМŤİÑģ

برای آدم نابینا شیشه و الماس یکی است/اگر کسی قدر تو را ندانست فکر نکن تو شیشه ای/بدان که او نابیناست

دختر بیچاره ما

امروز میخوام براتون یه داستان قشنگ بگم :

یه دختری بود .. یه دختری نبود (اون روز نزدیکه )

یه دختر خانومی بود ..این دختر خانوم همیشه برای دو موضوع ناراحت بود ....1 -.بیچاره همیشه برای لباس و کیف و کفش مشکل داشت...... آخه دوست نداشت پیش دختر خاله و دختر عمه و دختر عمو و.... کم بیاره....ولی همیشه کم میاورد.... 2- هیچ پسری اون تحویل نمیگرفت.. هر کاری که بگید میکرد تا شاید بتونه از یه پسره گل شماره تلفن بگیره.....باورتون نمیشه توی خیابون جلوی ماشین پسرها رو میگرفت بعد ازشون خواهش میکرد همین طوری برام بوق بزنید..... یا اصلا تو کوچه خیابون دنبال دوست پسر میگشت.....همیشه توی تنهاییش میگفت : آخه چرا هیچ کس منو نمیبینه......

آخی دلم کباب شد براش....

خلاصه این دختر دید که تو کوچه و بازار نمیتونه مخ هیج پسری رو بزنه .... نشست یک هفته فکر کرد....(میدونید چرا یه هفته؟؟؟؟ چون که مغز دخترها اندازه نخود...البته بعضی موقع ها هم مخصوصا برای تیغ زدن پسرها خوب عقلشون کار میکنه) ......................داره هنوز فکر میکنه............................................ آها...آها ...یه فکری زد یه سرش...

فهمید بهترین روش اینترنت و چت با پسرهاست...آخه تو اینترنت که پسره نمیتونه همون اول قیافه زشتشو ببیننه.....پس تصمیم گرفت که به اینترنت وصل بشه.....یه دفعه یادش اومد من که از کامپیوتر فقط روشن کردنشو بلدم....حتی خاموش کردنم بلد نیستم(وقتی این دختر خانوم میخواستند کامپیوترشون خاموش کنن دوشاخ برق از پریز در میاوردند)

باید بگم در جواب سوال ها که این خانوم ما برای اینکه یکی از دختر خاله ها رفته بود یه سیستم توپ خریده بود ایشونم باید کامپیوتر داشت تا در برابر دختر خاله کم نیاره......چرا تا الان یاد نگرفته رو باید بگم نمیدونم... شاید چون علاقه بهش نداشت.....خلاصه با هر بدبختی بود اون موقع بابا را راضی کرد که براش کامپیوتر بخره....

ایشون تصمیم گرفتن که برن کلاس کامپیوتر تا شاید یاد گرفتن .... به مامان و باباش گفت و اونها از این تصمیم دخترشون خوشحال شدن....گفتن شما برو یه آموزشگاه خوب پیدا کن بعدش ثبت نام کن......بابا خوب هم همونجا پول کلاس ها رو داد به دختر گلش.. خانوم پول گرفت....

فرداش رفت بیرون تا بره یه آموزشگاه ثبت نام کنه.....ولی ...... توی راه یه فکری زد به سرش.... رفت توی مغازه آرایشی ..... خریدشون کردن....بعدشم رفتن برای خودشون یه لباس هم خریدن..... خلاصه پول کلاس کامل خرج کرد....میدونی چرا ؟ چون که توی خیابون کسی حتی بهش بازم نگاه نکرد و ایشون بازم دپرس شدن و خواستن با آرایش خفن و لباس قشنگ نظر آق پسرها رو جلب کنن......تازه این یه دلیلش بود ....اون یکی دلیلشم این بود که قراره با دوستان چند شب دیگه برن شام بیرون.....نباید کم بیاره دیگه.......تازه یه دلیل دیگه هم داره : به دختر خاله و عمه و عمو و دوستان میگه که این ها رو دوست پسرم برام خریده............

رفتش خونه ...اول نگاه کرد ببینه مامان هست یا نه تا بتونه لباس های خریده رو یواشکی ببره تو اتاقش....خدا رو شکر مامان داشت با تلفن صحبت میکرد و حواسش پیش لیداااااا جونش (دوست مامان) بود......

به مامان گفت که ثبت نامم تموم شد و از فردا ساعت 6:30 کلاس دارم.....مامانم گفت موفق باشی..... بیچاره مامانه ... البته اونم جوان بود حتما از این کارها میکرد........

از فردا خانوم یک ساعت ونیم به برنامه خیابون گردی و دوست پسر پیدا کنیش اضافه شده بود.....

این دخترما با اضافه کردن وقت دوست پسر یابی نتونست کار زیادی بکنه...فقط تونست دو یا سه تا متلک باحال نوش جان کنه.....البته ایشون بخاطر همون 3 تا متلک شب خوابش نبرد....خیلی خوشحال بود......

بلاخره یه روزی یه آقاپسری با این خانوم شماره میده...اولش باورش نمیشد که این شماره .....خیلی دوست داشت یه روزی شماره بگیره..آخه دوستاش وقتی تعریف میکردن براش که اون پسر یا این پسر به ما شماره داده این دختر ما تو ذهنش اون روز تصور میکرد....حتی اگه به کسی نگین یه شب هم خواب دیده بود که شماره گرفته.....حالا معلوم نبود این پسر خل و چل ما چرا شماره به ایشون داده بود(( البته قیافه این دختر خانوم خیلی هم زشت نبودا.....تنها چیزی که ایشون داشتن یه هیکل نسبتا خوب که تنها نقطه روشن در زندگی ایشون بود...خوبم به هیکلش میرسیداااا))

شاید هم این آقا پسر گل ما از هیکل این خانوم خوشش اومده بود.......بگذریم بریم به ادامه داستان......... خب دختره برگشت که شماره رو بگیره....چشاش چهار تا بود....چهار تا دیگه هم گرفت شد هشت تا...... بله ه ه ه ه ه ه ه ه ه......کارگر ساختمون کوچه بقلیشون اومده داره بهش شماره میده...... (( چه روزگاری شده....همه موبایل دارن دیگه....از کارگر بدبخت گرفته تا رییس شرکت بین المللی ))

بیچاره دختره اینگار دنیا که رو سرش خراب بود خراب تر شد.......شماره رو نگرفت و رفت........

رفت جند تا کتاب یا سی دی آموزش کامپیوتر و اینترنت گرفت تا بیاد بشینه ه ه ه سر جاش ش ش ش بره شاید از این دنیای تکنولوژِی بتونه یه نفر پیدا کنه.......

حالا حالا ها تموم نمیشه...لطفا عجله بی عجله........(تازه میخواد بره اینترنت.....ببینید در اینترنت چه به روزش میاد.....؟؟؟)

 

 

 

اولا که پیشنهاد بدین اسم این دختره رو چی بزارم؟؟ آخه خسته شدم اینقدر نوشتم این دختره...این دختره..ای دختر....

دوما الان میشه گفت ما دو دسته بازدیدکننده داریم.... یه دسته که همون دخترهای با منطقن که دوست دارن من جدی بنویسم و منطقی جوابمو میدن ...

یه دسته هم دختر های بی منطق یا به قول ما .....که سرنوشتشون بگی نگی شبیه این دختر قصه واقعی ما هم هست...

من جدا نمیدونم چه جوری بنویسم.....

 

من با آدم منطقی ، منطقی برخورد میکنم..... با آدم بی منطق ، مثل خودش...

میدونم شاید بگی این حرف ها کجاش منطقیه....اما اگه اون مسایل شوخی رو ازش جدا کنید ...میفهمید که حد اقل یه کمش درسته....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 20:13  توسط سامان  | 

سربازم

 

 

 

 

 

منو  سعید تو افغانستان ببخشید برجک  جنوب مارزنگی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:11  توسط سامان  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 17:41  توسط سامان  | 

کفر نامه

 

 

 

شبی در حال  مستی تکیه بر جای خدا کردم

نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم

در آن لمحه ز مستی حال گردان شد

خدا دیدم وجودم محو وگریان شد

بخود فائق شدم مستی ز سر رفت

غرور آمد دلم از حد کم رست

خدا دیدم خودم را بندگی کو؟

کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟

زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟

زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟

چو مستی دست در جای خدا زد

به چنگیزان ونامردان قفا زد

به لیلی حکم عشق دائمی داد

به شیرین حق خوب زندگی داد

به مجنون آتشی از جنس دم داد

به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد

چرا لیلی ومجنون باز مانند؟

چرا فرهاد از شیرین برانند؟

چرا وقتی که من مست وخدایم

چنان باشم که گویندم گدایم؟

در آن حالت که پیمانه پرم بود

شرابم همدم ودل ساغرم بود

من مست و خراب حالا خدایم

ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم

به پیران وقت پیری می دهم جان

جوانان در جوانی قوت ونانپ

چرا آهو ز مادر باز ماند؟

چرا فرزند صیادش بنالد؟

چراها و چراها و چراها

شب قدرت گذشت وآرزوها

بسختی قامتم را راست کردم

گلوی خشک خود را صاف کردم

کنار بسترم پیمانه ای پر

ولی جیبم تهی از سکه ودر

شراب از سر برفته بی تا مل

نمی یابم اثر از تاج واز گل

همان مست ورهای رو سیاهم

غلط کردم که پی بردم خدایم!

 

شبي در حال مستي

 

شبی مست رفتم اندر ویرانه ای
ناگهان چشمم بیافتاد اندر خانه ای نرم نرمک پیش رفتم

در کنار پنجره تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای
پیرمردی کور و فلج درگوشه ای
مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای
پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم
دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای
تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

 

 آخرین نامه

 

خداوندا

 

خدا وندا000!

 

اگر روزي بشر گردي

 

زحال بندگانت با خبر گردي

 

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

 

از اينجا از آنجا بودنت !

 

 

خداوندا000!

 

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

 

لباس فقر به تن داري

 

براي لقمه ي ناني

 

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

خداوندا000

 

اگر با مردم آميزي

 

شتابان در پي روزي

 

ز پيشاني عرق ريزي

 

شب آزرده ودل خسته

 

تهي دست و زبان بسته

 

به سوي خانه باز آيي

 

زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

 

 خدا وندا000

 

اگر در ظهرگرماگير تابستان

 

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

 

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

 

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني

 

واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

 

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

 

زمين و آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

 

خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را000!

 

تو خود سلطان تبعيضي


تو خود يک فتنه انگيزي


اگر در روز خلقت مست نمي کردي


يکي را همچون من بدبخت

 

يکي را بي دليل آقا نمي کردي


جهاني را چنين غوغا نمي کردي

 

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

 

دگر آهم نمي گيرد

 

دگر اين سازها شادم نمي سازد

 

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

 

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

 

 نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

 

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

 

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد


براي نا مرادي هاي دل باشد

 

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

 

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

 

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد


که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم


خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!


بگوييد تا بفهمم


چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

 

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

 

چرا او اين چنين کور و کر و لال است


و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي


و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش


کنون از دست داده آن صفتها را


چرا در پرده مي گويم


خدا هرگز نمي باشد


من امشب ناله ني را خدا دانم

 

من امشب ساغر مي را خدا دانم


خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد


خداي من شراب خون رنگ مي باشد


مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد


خدا هيچ است0

 

خدا پوچ است0

 

خدا جسمي است بي معني

 

خدا يک لفظ شيرين است


خدا رويايي رنگين است


شب است و ماه ميرقصد


ستاره نقره مي پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد


من اما سرد و خاموشم!


من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم


اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

 

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000


اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم


ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟

 

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

 

خداوندا000


تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي


تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند


ولي من با دو چشم خويشتن ديدم


كه نامردان به از مردان


ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

 

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0


خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

 

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

 

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

 

می لغزد


پس...قولت!


اگر مردانگي اين است


به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

 

                                                                                                                       carooooo

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:41  توسط سامان  | 

 

۲ ماه گذشت

 

۳ شنبه جشن ما اشخوراست

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:52  توسط سامان  |